به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
یا حق
پاهای مادر که کج نمی رود
و نطفه ما نفرین نمی شوند ! می شوند ؟ که هنوز نرسیده
تخم نبودم باترکهای پنهان گردش همیشگی روی نقطه اول
و تی می شود عقده بیست و چند ساله
زمین پسم می زند آسمان چشمایش را بسته ماه گرفتگی می شوم
پرواز که نه ، جهش های کوچک
زمین جاذبه اش را به رخم می کشد
دیوار لمسم می کند درد می ریزد از سرم
برق که نمی رود گردش می ایسته شاید
و من در رحم مادر که پرت می شوم
نگرانی ها روی صورتم آرام پرده ها کنار می رود
زندگی دستم را می گیرد
روشنایی وسکوت صدای نوار پر از خالی مغزمن فکرهای کج نمی کند
کوههای تیر صاف به خورشید می رسند به گمانم اشتباه از دستگاه
همهمه های نوزادی با خاطره های طولانی دور از خودم آرام می مانم
همیشه به من نگاه کن
M.A ۸۵/۱۲/۱۳
یکشنبه بهار