به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
دوشنبه های خاکستری
مرگ و تولدی کلیشه
دود می کند همه چیز را اسفند
ما هی بیچاره به هوای رهایی
خوابش برده
تا هوس نارنجی نکند ، دلم
«لعنت به چشمهای شور!!!!»
اگر کلاغ قصه های مادر آواره نبود
تمام برگه هایم منتظر نبودند
همه چیز را می توان پرداد بجز...
حالا که چیزی به زمین خوردن نمانده
گردش چشمانم
فقط کلاغ می بیند
10/10/85 بهار