به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
چه آرام و بی صدا برگ ها از درخت جدا می شوند درست مثل اشکهای من
پاییز که برسد بخواهی یا نه دوری آفتاب مهربان را باید تحمل کنی تا
اینکه زمستان چه به همراه داشته باشد .به سفیدی برف فکر کنی یا به
سردی اش چندان فرقی ندارد
این همه فریاد بی صدا چطور به گوش آفتاب خواهد رسید به گمانم تلخی
این جدایی فقط برای درخت قابل درک باشد.
هیچ درختی به نبودن آفتاب عادت نمی کند. سکوت اجبار سرنوشت است به
امید «بهار» می نشیند که دلتنگی هایش را فریاد بزند.
اگر تا آن زمان شاخه هایش زیر باد سرد تنهایی نشکند باید هر چقدر آفتاب
گرمتر و مهربان تر امید به جوانه زدن بیشتر.
«برای خودم درخت صبوری شده ام »
M دخترک پاییز
هر روز نیم ابری پاییز دلپسند
کز تند بادها با دست هر درخت
صدها هزار برگ زهر سو چو پول زرد رخصنده در هواست
و آن روزهاکه در کف این آبی بلند
خورشید نیم روز چون سکه طلاست
تنها تویی تویی تو که روشنگر منی در خاطر من
با چهل چراغ نور تو نورانیم هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش می شود
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟
نه ، ای امید من
هر جا ، در هر زمان
در خاطر منی
مهدی سهیلی
دخترک پاییز
به تپیدن فکر کنی یانه
صبر راه چاره نیست
درست وقتی که همرنگ آفتاب می شوی
دستش را می گیرد
عصا فقط رویاست
سقوط سرنوشت توست
بهار
۸۶/۷/۵
(دخترک پاییز چشمهایش فقط یک آفتاب را می بیند )
