به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
تا کجا
جاده ها که موازی بوده اند
می رسیم ؟ نمی رسیم !
درخت نیستم که دستهایمان را گره کنیم
در افق
دور از هرزهای خودرو
کلاغ ها که
لانه ساخته اند
روی سرم
آن جا که
نتابید
آفتاب
مبادا برود شب
نیامده که می روی
جهان دور خودش می چرخد ...
جایی که
تصورش را هم نمی کردی
لبخند تو
اینبار مونا لیزا هم به خودش شک می کند
پرسه زیر آسمان
چادر هم فرار می کند
از من
و همیشه خدا
که عرق سردم
روی دستش
می ریزد می ریزد
سایه ام جا ماند
درخت انتهایی
نگاهم را ثبت کرد
کنار دلهرگی ها !