به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
در این
روز به کوه نشسته
دخترک نارنجی
منتظر
مهتاب
نگاه
یه کلاغ بی حیا هی تو سرم داد می زنه
می گه روزای قشنگ زندگیت مال منه
تا ابد می خواد که عینک بمونه رو چشام
داره فریاد می زنه هر جا بری منم میام
نامه داده به همه مترسکه مونده به جا
آرزوشه بزنه به قلب من مهر فنا
نمی دونم واسه چی می خواد که منفور بمونه
شاید اینجوری می خواد علاقه رو بخشکونه
برو دیگه ای کلاغ خسته و فرسوده شدم
دیگه اشکی ندارم یه سنگ بیهوده شدم
برو بالا دل من آسمون آبی می خواد
پر بکش چشم منم یه روز آفتابی می خواد
ولی هرجا که بری چشمای من کور می مونه
از تموم دوستیا قصه ناجور می خونه
هنوز به من می گویند
قصه ات را
و این لبهای منتظر به دنبال تکه فنجانهایی ...
و قهوه ای که
مزه اش را از یاد
می روم
همه چیز را می میرم
این دودهایی که می رود چشمم را
چشمم را می ریزم
و بالا می آورم خواب فنجانها را .
هرچی غصه ست توی دنیا به دل ِ آسمونه چه صداهای عجیبی تو سر خیابونه
آدمکها بازی ِ تازه ای ِ تو سرشون پشت غمها را شکستن به نظر چه آسونه !
تو همین خیابونا زنبیل مادرم شکست جای هرچه خنده س بغضای آجری نشست
اومدن قاصدکا خبر بدَن فاجعه رو روزگار هر چی در ِ روی همه قاصدا بست
همیشه خیابونا حرفا رو تکرار می کنن مرگ بادبادکا رو به دنیا اخطار می کنن
می خوان انگار تا ابد تو دلشون خونه کنیم که همیشه خاطراتو به ما اصرار می کنن
دیگه وقتش رسیده خیابونو رها کنم یه بزرگراه قشنگ توی دلم بپا کنم
شاید اینجوری همه تلخیا از یادم بره دوباره باید برم زندگی رو صدا کنم .