به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
به آفتاب پشت خواهم کرد
هنوز شب نرسیده
تنهایی هایم را با خودم
تقسیم ها همه اشتباهند
کلاغ ها هم رنگی
زخم هایشان چه اثری !
ابر می شوم
وقتی آفتاب هم چند سکه
همین نزدیکی های نارنجی غروب
با آفتاب
پشت دیوار سکوت
رویایم شیرین
در خیابان انتهایی آرزوهای دخترانه
پشت باورها
فصل چیدن سیب های شاداب و گل انداخته
گلهایم شکفته اند
زیر پرتو
داغ ترین خنده
آه آشفته ام نکن
قهوه از آن خودت
بیداری نوشیدنی نخواهد بود هرگز
سلولهای مغزم را مزه مزه می کنم
وقتی که هر روز
اجازه نگرفته
خیابانم را
پیاده
می روید.
اگه خشک و اگه سردم ، اشکمم مثل یه برگه
شاخه های قلب خستم توی انتظار مرگه
من که از سرما نکردم پیش چشمای تو زاری
که سرم کلاه کشیدی واسه عکس یادگاری
تو کلاغ قصه بودی که شروعت منو خواب کرد
شوک هرگز نرسیدن همه رویامو خواب کرد
توی باغ آرزوها هنوزم یه سیب کالی
به جای دیدن آفتاب تو خیالات محالی
عوض آرزو کردن فکری واسه نون و آب کن
گندم محبتت را جای دیگه آسیاب کن
بختک بودم خوابت را
پریدم
یا نه
کلاغ تنها
قدم قدم
پائیزت را
کابوسهایت ناتمام
فردا اگر
تمام
کلاغ پـر !